.....امروز قشنگ تکميل شد....شايد هنوزم ادامه داره...
تب کردم....سردرد وحشتناک...لرز....
دستم با آب جوش سوخت
يکی از کفشای نازنينم که از همه بيشتر دوسشون دارم و ۱۰۰ سالی بود داشتمش داغون شد و کله مارمولکشم کنده شد
ساعت ۶ خوابم برد ۸ بيدار شدم استخونام درد ميکرد بد.....الان يکم بهتره......فردا نزديک...
اميدوارم فردا اتفاقای خوب برام بيفته.................................ای خدا...
هم........يه خبر بد و خيلی ناراحت کننده ای هم شنيدم که ديگه نميگم يه جورايی به پستای قبليم ربط داره همونجايی که گفتم همه چيو نميشه گفت...
فردا هم ۴ شنبه سوريه اصلا“ حوصله شو ندارم.....بدم اومده از ۴ شنبه سوريا....قديما ۴ شنبه سوريا خيلی بهتر بود حالا ديگه هيچ ربطی به ۴ شنبه سوری نداره........همش نارنجک و کوفت و.....انگار اين ۸ سال جنگ واسه مردم کافی نبوده که هی دلشون ميخواد ياد گند ترين لحظاتش بيفتن.....نميدونم من تو جنگ و اينا نبودم بيچاره اونايی که اين صداها اون لحظاتو يادشون مياره....
از عيد نوروز هميشه بدم ميومده نميدونم چرا......افسردگی مياره انگار...۴ سال که دقيقا“ همين موقع ها من هی يه جوری ميسوزم....امسال با آب جوش پارسال تو مدرسه دستم چسبيد به بخاری (البته با پوستش...)از همه بدتر اول دبيرستان بود.....عمق فاجعه در حدی بود که رفتم سوانح سوختگی و...............
حالا بيخيال ديگه گذشته خدا سال ديگر و رحم کنه......
البته خوشحالم که زندم هميشه از اين بدترم ميشه پيش بياد.....
خوشبختانه تا حالاش که سالمم با بلاهايی که تا به حال سرم اومده معلوم ميشه در اين موارد آدم خوشبختی ام(البته هميشه طول عمر خوشبختی و شانس نيست...)
اما خب من تا حالا ۵ بار قشنگ قشنگ تا لب مرگ رفتم....ميدونين بعدش زندگی آدم چقدر فرق ميکنه؟؟؟اگه هر لحظه مرگو کنارت ببينی....
بدرود
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر