دوباره hi
الان رسيدم خونه...رفته بودم قدم مدم با يکی از دوستان...يه خواهر تقلبی،دوست صميمی خواهر بنده بودن و هستن و اينا (خواهر بنده يه چندين سالی هست که برای تحصيل علم و کسب مدارج عالی و اين حرفا در ديار غربت به سر ميبرن) خلاصه با ايشون رفتيم پياده روی و منم که از چتر متنفرم يه دوشی گرفتمو يه شنايی کردمو اينا بعد يه مقدار سرکار خانم خاهر(کلا“ خواهر قلابی رو خاهر مينويسن) حرص خوردن بعد رفتيم منزلشون از اينکه خودمو نخشکيدم باز حرص فرمودن و ميدونم که الان بی صبرانه منتظر خبر انفولانزای بنده هستن()؟آره؟خلاصه خاهر لطف کرده چندتا کتاب به بنده دادن(وچندتاشو خودم به زور چوقيدم)که عيد بچه ها علاوه بر تفريحات سالم و کارهای فرهنگی و اين موارد اطلاعات و مطالعات و دانش و اين حرفاشونم پيشرفت کنه.در ضمن کلی در مورد کتابهايی که چوقيدم به زور حرص و جوش و نگرانيه خواهرانه (اين احساس چون واقعی بود و دلسوزانه ايجاب ميکرد خاهر بشه خواهر) خوردن که اين کتابار و پشت سر هم بخونی دق ميکنی و افسردگی و اينا...کلا“ اينجوری که خونديد ميبينيد که بنده خدا خاهر چقده حرص خوردنو الان احتمالا“۱۰ کيلو کم کردن(ولی من کلا حرص بخورم يا نخورم کم تو کارم نيست فقط اضافه ميکنم)..
حالا کلا“ چقدر با هم بوديم که انقدر حرص خورد؟ نزديک ۳ ساعت اااا راستی يادم نبود ساعت computerام جلو اااا!!!!!پس نزديک ۲ ساعت ساعت ۷:۱۵ تا ۹ الانم ۹:۳۰ ا چون اين داره نشون ميده ۱۰:۳۰ پس کلا“ تا حالا هرچی ساعت نوشتم لطف کنيد خودتون ۱ ساعت بدين عقب
آها داشتم از حرص ميگفتم حالا حساب کنيد کسی که خيلی بيشتر از ۲ ساعت با منه ديگه چقدر ميحرصه..
بله ...
هيچی ديگه الانم خونمو اينا حالا فعلا يکم on شم چون حوصله نوشتن ندارم...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر