پنجشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۷

Illusion

ته راهرو تاریک و دراز

یه صندلی می‌بینم، یه صندلی چوبی

شاید هم بشه بهش گفت مبل

...

پیرزن تو هوای آزاد، دم ظهر، جلوی مغازه رو نیمکت می‌خوابه

عصاش. گذاشته رو زمین، نور خورشید اذیتش می‌کنه

...

دختر با اون موهای روشن و لباس سفید، با زانوهای کثیف و زخمی دارخ سیگار می‌کشه

...

دود ماشین داره خفه‌ام می‌کنه

...

ته راهرو تاریک دراز یه صندلیه، چوبی

شاید مال پیرزن رو نیمکت باشه

یا دخترک سیگار بدست

یا مادر راننده‌ی ماشین

هرچی هست، این صندلی، صندلیه چوبی، معلومه که مال یه زنه

مطمئن که مال یه زنه!

از کجاشو نمی‌دونم

اما فقط یه حس زنانه می‌تونه بفهمه که صندلی ته راهرو تنگ و باریک بالای پله‌ها مال یک زنه.

هیچ نظری موجود نیست: