جمعه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۹۲

تو يک کتاب اين رو خوندم و خوشم اومد.
«او گفت: خيلی می ترسم. و من گفتم چرا؟ و او گفت چون از ته دل خوشحالم.خوشحالی اين شکلی وحشتناک است؛ ازش پرسيدم چرا؟ و او گفت وقتی دست سرنوشت چيزی را ازت بگيرد٬می گذارد اين طوری خوشحال باشی. و من گفتم بس کن ديگر. از اين فکر های احمقانه دست بردار.»


۱۳۸٤/۱٠/۱ 

هیچ نظری موجود نیست: